تبليغاتX
این نظر منه ...

این نظر منه ...

+ احساسم در یکشنبه 16 تیر1387 9:40 توسط اندیشه |


چند روز پیش متن زیر را خواندم و عجیب من را به فکر واداشت....

{ هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول اول که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان کارمند دبیرخانه اداره بود. از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت . ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن. روز اول ماه و هنگامی که از بانک به اداره بر می گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم که پولش ته می کشید، نیمی از ماه را سیگار برگ می کشید. نیم از ماه مست بود و سرخوش . من یازده سال با او همکار بود. بعدها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخری که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سمتش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن ، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود ، همین که سوال را از او پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب ، آن هم تعجبی طبیعی پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم ادامه دادم " همین زندگی نصف اشرافی و نصف گدایی"
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که به من زل زده بود ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم : نه
گفت : تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم : نه
گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم : نه
گفت : تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم : نه
گفت : تا حالا یک هفته در مسکو موندی تا خوش بگذرونی؟
گفتم : نه
گفت : خاک بر سرت... تا حالا زندگی کردی؟
گفتم: آره.......... نه ............ نمی دونم!!!

ویلان همین طور نگاهم می کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین. حالا که خوب نگاهش می کردم، مردی جذاب و سالم بود. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد. ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم : نه
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه را زندگی کنی.....}

+ احساسم در یکشنبه 16 تیر1387 8:49 توسط اندیشه |


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری !
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو، دلواپسی !
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر را گرفتن....



+ احساسم در چهارشنبه 5 تیر1387 16:38 توسط اندیشه |


در روستای ابیانه ( روستایی در نزدیکی کاشان)، در بالای مسجد قدیمی روستا، شعری ساده اما تکان دهنده نوشته شده است.
متن این شعر که تنها شامل دو بیت است به صورت ذیل آمده است:

             شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

                                                                خود را برای سجده آدم، رضا نکرد

             شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

                                                                او سجده را بر آدم و این بر خدا نکرد


+ احساسم در شنبه 1 تیر1387 16:10 توسط اندیشه |


بدین وسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک دوساله را قبول می کنم!

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!!!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم!

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم. وقتی که همه چیز ساده بود. وقتی داشتم رنگها، جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم. وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم...

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هرچیز ممکن است. می خواهم از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم . نمی خواهم زندگی من پر شود با کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه، بیکاری و  اخبار جدایی...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران و به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک.... مال شما.

" من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم !!!"

اثر: سانتیا سالگا


+ احساسم در شنبه 1 تیر1387 15:41 توسط اندیشه |


چند جمله زیبا از کتاب "عارفانه ها" اثر "پائلو کوئلو" :

*اگر دو پرنده را به یکدیگر ببندید، آن ها در مجموع چهار بال خواهند داشت. اما هرگز موفق به پرواز نمی شوند.

* کسی که برای من می دزدد، از من نیز خواهد دزدید.

*بچه ها مایه رحمت اند. زیرا ملکوت آسمان ها متعلق به آنان است.

* معمولا" مردم در روزی که کمتر از هر روز دیگر انتظار مرگ را می کشند، می میرند.

* مردم هرچه امکان شادی شان بیشتر باشد، غمگین ترند.

* هرگاه یک درخت هیچ باری نپرورد، شاخه های آن مغرور و سرکش خواهند شد.

+ احساسم در شنبه 1 تیر1387 15:29 توسط اندیشه |


من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                      که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                           که مخاطبی نداشتم.

                                                       و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                                      که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...





+ احساسم در دوشنبه 27 خرداد1387 15:59 توسط اندیشه |


چند جمله زیبا از کتاب "عارفانه ها" اثر "پائلوکوئلو ":

*اگر دو پرنده را به یکدیگر ببندید، آن ها در مجموع چهار بال خواهند داشت. اما هرگز موفق به پرواز نمی شوند.

* کسی که برای من می دزدد، از من نیز خواهد دزدید.

* بچه ها مایه رحمت اند. زیرا ملکوت آسمانها متعلق به آنهاست.

* معمولا" مردم در روزی کمتر از هر روز دیگری انتظار مرگ را می کشند، می میرند.

*مردم هرچه امکان شادی شان بیشتر باشد، غمگین ترند.

* وقتی درختی هیچ باری نپرورد، شاخه های آن مغرور و سرکشند.

+ احساسم در دوشنبه 27 خرداد1387 15:38 توسط اندیشه |


یادمان باشد فردا
حتما ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر
به ترکهای دل هر گلدان ...!!!
و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی...

+ احساسم در چهارشنبه 8 خرداد1387 15:59 توسط اندیشه |



من در این تنهایی
                                       در دل کوچه رنگین خیال
هر کجایی که قدم بگذارم
                                      رنگ چشمان تو را می بینم

من به آن لحظه پر وسوسه می اندیشم
که دل بی تابم
                                      باز تو را خواهد یافت...

من در این تنهایی،
                                      به تو می اندیشم
و به آن لحظه که چشمان تو را می بینم

سالها پرسیدم از خود، کیستم؟
                                     آتشم؟ شورم؟ شرارم؟... چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم

( تقدیم به همسرم)

+ احساسم در سه شنبه 7 خرداد1387 16:48 توسط اندیشه |


"به کجا چنین شتابان!"
گون از نسیم پرسید

                  " دل من گرفته زینجا
                                               هوس سفر نداری
                                                                          ز غبار این بیابان..؟ "

همه آرزویم اما...
چه کنم که بسته پایم
"به کجا چنین شتابان ؟ "

                                            " به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم "

" سفرت به خیر ، اما...
 تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
                                             به شکوفه ها ، به باران
                                                                            برسان سلام ما را "



+ احساسم در یکشنبه 5 خرداد1387 10:1 توسط اندیشه |


بر اساس مدارک به‌ جا مانده از اواسط دهه‌ی سوم قرن بیستم میلادی (1925)، سهام‌داران و صاحبان برخی از رشته‌های صنعتی جهت فروش محصولات خود در بازار، از درج آگهی‌ها در مطبوعات و جراید پر خواننده‌ی آن مقطع، بهره می‌بردند. با گذشت زمان، آن سهام‌داران و مدیران صنایعی که مدت‌ها چنین سبک کاری را برگزیده بودند، متوجه شدند که استفاده از آن متد تقریباً قدیمی، چندان کمکی به رشد درآمدهایشان نمی‌کند. از این‌رو به‌فکر آزمایش روش‌های کارآمدتری افتادند. آنان دریافتند که درآمیختن تبلیغ تولیدات آماده برای مصرف با تصاویری هیجان‌آمیز بدین نیاز پاسخ می‌گوید.

اینک و در عصر ما یکی از راه‌های افزیش سطح تقاضا برای این‌دسته از کالاها، نشان دادن تصاویر زنان نیمه برهنه توأم با اجناس مورد تبلیغ می‌باشد. در این آگهی‌ها زنان مهیا کننده‌ي لذت بینندگان‌اند. آن‌ها آماده و رضایت‌مند بسان موجوداتی بی‌اراده و شکیب و یا دختر‌بچه‌های بی‌دفاع با قیافه‌هایی عشوه‌گرانه از هر طرف، از بالا به پائین و گاه با انگشتی در دهان نمایش داده می‌شوند.
احتمالاً به‌زعم بعضی‌ها استفاده از زنان در تبلیغات تجارتی امری خوب، عادی و معمولی بنمایاند. لیکن علی‌رغم چنین برداشتی این عمل شأن انسانی زنان را تا مرز یک کالای مصرفی در جامعه کاهش می‌دهد و بدتر از آن نگاه حقارت‌آمیز به جنس مؤنث را در اذهان می‌پروراند.
جنس مذکر هم در آگهی‌های تجاری می‌آید، مع‌هذا حالت یک مرد کاملاً با حالت یک زن فرق دارد. مردان همیشه با پاهای قرص و محکم ، استوار و چسبیده به زمین و بازوهای درشت و پیوند زده مانند « جنس مسلط» ظاهر می‌گردند. در این تصاویر مردان در حال فعالیت و ورزش هستند، اما زنان با پاهای زیبا، کمرهای باریک به‌ مانند «یک کالا» «یک جنس مفعول» به تماشاگر معرفی می‌شوند. دقیقاً همین قضیه، مشکلات عدیده‌ای را در بین جوامع پدیدار نموده است.
تحقیقات به ‌عمل آمده حول جرائم جنسی حکایت از این دارد که پخش فیلم‌ها و عکس‌های تبلیغی، اثرات و نتایج دردآوری در زندگی واقعی زنان جوامع غربی و حتی جوامع دیگر در پی داشته است. بر طبق آمار "سازمان عدالت" زنای به عنف و تجاوز به زنان و دختران جوان سیزده درصد بیشتر از تجاوز به پسر بچه‌ها می‌باشد. سالانه هجده و دو دهم درصد از زنان آمریکا مورد تعرضات جنسی واقع می‌گردند. باید در نظر داشت این آمار از روی پرونده‌های تحت پیگرد در مراجع قضائی آمریکا تهیه شده است.

مثال و شکل زنان در تبلیغات و یا تولیدات سینمائی، شمایل‌هایی کاملاً ساختگی‌اند. این زنان که نمایندگی کمتر از 5% از کل جمعیت جنس مؤنث را به خود اختصاص می‌دهند، به‌طور باور نکردنی لاغر و خوش اندام و دارای پوست های کم عیب و زیبا هستند. فی الواقع قیافه‌های آنان اغلب توسط جراحی پلاستیک بدین فرم درآمده اند. ناگفته نماند این زنان گریم شده با اندام‌های عالی به لحاظ روانی عقیدۀ کمال مطلوب دست نیافتنی را به تعدادی از زنان می‌بخشند.

مسلماً زنان هرگز بصورت طبیعی بدین شکل در نمی‌آیند، پس چگونه یک زن می‌تواند چنین اندامی را برای خود بسازد؟ ورزش، وزن کم کردن تحت نظر پزشکان، تهیه‌ی تولیدات دارویی مرتبط با زیبا سازی ظاهری و یا با مراجعه به جراحان پلاستیک؟ در نتیجه رسالت بعدی این‌نوع آگهی‌ها چه مستقیم و چه غیرمستقیم تشویق و برانگیختن زنان در تهیه‌ی محصولات غیر‌ضروری و بی ربط با نیازهای اساسی‌شان می‌باشد.

مشکل به همین‌جا خاتمه نمی‌شود، یکی دیگر از مضرات حضور زنان در تبلیغات تجارتی، سوای سلب اعتماد به‌نفس در میان قاطبه‌ی زنان و تحریک آنها در تغییر ظاهرشان، اختلالات جسمی ناشی از پناه بردن به رژیم غذایی است. بر پایه‌ی برآوردها، در سال‌های اخیر حدود ده میلیون از دختران و زنان آمریکایی به‌همین علت و اصرار در چنین خطایی دچار بیماری‌های صعب‌العلاج جسمی و روحی شده‌اند.

هم‌چنین به گفته‌ی نهاد " National Eating Disorder Association " در ایالات متحده، 80% زنان ناراضی از قیافه‌ی خود، فکر و ذهن‌شان به این مسئله معطوف شده که چگونه به چشم آیند. این دل‌مشغولی موجب گشته تا آنان از پرداختن به جنبه‌های مهم‌تر زندگی غافل بمانند. به‌کارگیری زنان در آگهی‌ها تا حدود زیادی به اهداف طبقه‌ی سرمایه دار مبتنی بر کسب درآمد بیشتر و نیز دور ساختن شماری از شهروندان جوامع متبوع خویش از صحنه‌ی سیاست و فعالیت‌های اجتماعی خدمت کرده است.



+ احساسم در یکشنبه 5 خرداد1387 9:37 توسط اندیشه |



A. The first photo was taken when the Chinese president went to US.



B.The second photo was taken when Bush went to China


+ احساسم در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 8:54 توسط اندیشه |


امروز مطلب جالبی خواندم...( امان از دست سیاست)

President of Russia Vladimir Putin's GF  

- Alina Kabaeva -

 

Vladimir Vladimirovich Putin born October 7, 1952, in Leningrad, Russian Soviet Federative Socialist Republic, Soviet Union, is the President of the Russian Federation. He became acting President on December 31, 1999, succeeding Boris Yeltsin, and then won the 2000 presidential election. In 2004, he was re-elected for a second term, which expires on May 7, 2008.

 

Vladimir Putin dumped his wife and is planning to marry an Olympic gymnast half his age. 24-year-old Kabaeva was known for her "extreme natural flexibility" - she won a gold in the all-around at the 2004 Athens Olympics - but is now retired from gymnastics and has been elected to the Russian parliament.. .as a representative of Putin's party.

If we believe to the appeared communications, then Vladimir Putin bred already as two months ago, and the wedding of Putin (Alina Kabaeva) was planned in June this year.






All over? Here Putin and his 50-year-old wife Ludmilla are rarely pictured together


 

+ احساسم در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 11:23 توسط اندیشه |


متن زیر را یکی از دوستای خوبم برام فرستاده. به نظر من که خیلی زیبا توصیف شده ...

گاهی اوقات از کسی قابی می سازی

و او انگار، خود تصویر آن قاب است ...

سالهای سال با عکس او در قاب حرف می زنی

با چشمهایش، با سکوتش ... لبخند می زنی

با تنهاییش دلت می گیرد

با شادیش، دلشاد می شوی

ولی نمی دانی چرا... چشمهای دخترک نگران است ؟!!!!

منتظر است!!!

هر روز این سوال ذهنت را مشغول می کند

چرا دخترک قاب با من حرف نمی زند؟

یک روز که مثل همیشه با او حرف می زنی، در لابه لای حرفها، بالاخره حرف دلت را می زنی

"دخترک از قاب بیرون بیا! با من باش .

من تنها

تو تنها

و این تنهاها ... با هم ما می شویم..."

دخترک هنوز ساکت است

ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می زند- برق رضایت

انگار تمام این سالها که با او حرف می زدی... در انتظار بود!

تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروز تو...

و ...  حالا دخترک در قاب زیبای خودش

با پیراهن سپیدی از یاس به تن

با شکوفه های هفت رنگ گلها

و تاجی از مروارید بر سر آرزوهایش

و .... یک شب سیندرلایی!!! 

و چند شب سفید برفی ایی!!!

و چه روزهای زیبایی و چه شبهای خیال انگیزی!!!

و تو در این اندیشه که زندگی چه زیباست

خواسته های من، خواسته های اوست

و خواسته هایش، همه زندگی من

و من به خاطر او ...

به امید او ...

زمان می گذرد

....

دخترک قاب خیالت مدتی است که همراه روز و شب توست

حالا وقتی با او حرف می زنی

او هم حرف می زند

اما.. این روزها دیگر حرف دل تو را نمی زند

حرف دل خودش را می زند

حالا دیگر حرفهای دل تو با او یکی نیست

او حرف خودش را می زند و تو حرف خودت را ...

تو سعی می کنی، حرف دلت را با او یکی کنی ولی...

...

حالا دیگر مدتی ست

دخترک قاب، عروسک سیندرلا،

خودش را یک "کزت" بیشتر نمی داند

و تو ... سعی خودت را کردی که ...

اما

اما در یک شب بارانی ، یک شب معمولی پاییزی...

درست مثل روزی که دخترک قاب خیالت، جان گرفت و بیدار شد

عروس سفید برفی ... بار سفر بسته

نگاهش می کنی... چشمهایت ستاره می زند- برق اشک!

انگار چشمهایت التماس می کند:" نرو...!!!"

اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد

دخترک در پیچ جاده گم می شود

و تو در این اندیشه ای که کاش...

ای کاش دخترک همیشه در قاب می ماند

کاش هیچ وقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!!

کاش ...

کاش...

و گونه های مردانه ات ، سرد و گرم می شود

از شور اشک، داغ عشق

و ...

"گاهی زندگی این چنین است "

+ احساسم در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 10:36 توسط اندیشه |


دل غمگین مرا باور کن

                                        و صداقت را نیز

                                                                                 در نگاهم که تو را می جوید

با تو ای بی تو شبم بی مهتاب

                                       با تو ای بی تو دلم در زنجیر

                                                                                  با تو ای بی تو نگاهم غمگین

با تو من چشمه آبی هستم

                                      چه زلال، چه گوارا، چه لطیف

بی تو ای با تو وجودم لبخند

                                      بی تو ای با تو دلم پر آواز

                                                                                 بی تو ای قصه زیبایی و ناز

بی تو اکنون شب من غمگین است

                                     بی تو اکنون دل من بی آرام

                                                                                 بی تو من غمگینم ، بی تو من خاموشم 

 

+ احساسم در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 17:9 توسط اندیشه |


به حریم قرب خدا کسی 

                      ز ره ریا، ننهاده پا

نرسد به قرب خدا، کسی

                   نشود دلت بری از ریا

تو که مستی از می خود سری

                   تو که گشته ای ز خدا بری

ز چه نام قرب خدا بری؟

                   تو کجا و قرب خدا کجا!

پی مال و مکنت و سیم و زر

                  مکن از طریق خدا، گذر

مفکن به غیر خدا، نظر

                 که نیافتی از نظر خدا!

تو نمک چشیده آن شهی

                ز قبول و رد ولی آگهی

چه بد اختری که رضا دهی

                به هر آنچه او ندهد رضا

به تو آنچه گفته مجو، مجو

                ز چرا و چون سخنی مگو

همه نیکویی چو رسد از او

                دگر از تو چون و چرا، چرا؟

 

+ احساسم در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 17:3 توسط اندیشه |


 

لیلی زندگی کن....

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار، لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود.

خدا گفت: "جز تو کسی قصه ات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصه ات را عوض کن."

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: "لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی است. لیلی! زندگی کن. اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ و... چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟"

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس...

لیلی به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن، که به قصد زندگی. و آن وقت فهمید که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

 

+ احساسم در شنبه 14 اردیبهشت1387 9:34 توسط اندیشه |


 

حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای

                                              گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای

گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟

                                               گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای

گفتمش این ها  که می بینی ، چرا دل بسته اند؟

                                              گفت یا مستند، یا کورند، یا دیوانه ای....!!!

 

+ احساسم در شنبه 14 اردیبهشت1387 9:18 توسط اندیشه |


 

بالهایم را گشوده ام

                           و آماده پروازم

آیا با من همسفر خواهی شد...؟

 

من همسفری می خواهم همراه

                          و همراهی می خواهم راهوار

+ احساسم در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 9:39 توسط اندیشه |


+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 16:27 توسط اندیشه |


 

هرکجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت!!!

+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 16:26 توسط اندیشه |


 

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

 همواره خفته است در آغوشت آسمان

                                                                     بالایی ای درخت

دست پر از ستاره و جانت پر از بهار

                                                                     زیبایی ای درخت

وقتی که بادها،

در برگهای درهم تو لانه می کنند

وقتی که بادها،

گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند

                                                                    غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

                                                                   در بزم سرد او،

خنیانگر غمین خوش آوایی ای درخت

این جا شب است و شب زندگانی که چشمشان

صبحی ندیده است ...

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

                                                                  در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می کنی...

پروا مکن ز رعد،

پروا مکن ز برق،

که برجایی ای درخت.

 

سر برکش ای رمیده که همچون امید ما                         

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:28 توسط اندیشه |


 

 لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

 باز می لرزد دلم ، دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های! نپریشی صفای زلفکم را دست

و آبرویم را نریزی....

 لحظه دیدار نزدیک است

+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:21 توسط اندیشه |


 

... و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که :

ای انسان!

چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخ نگفتی؟

اینک غروب

                                      اینک خواب

                                                                              و ... اینک خاک!

+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:17 توسط اندیشه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن مي کند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود.

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد.

مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

آنتوني رابينز


نخستین دفتر
اگه با "اندیشه" کار داری، ایمیل بزن



نوشته های پیشین اندیشه

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387



دوستان اندیشه

هدیه های یادگاری
دلستان
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
دلشده
گوربان
سرنوشت (جوجه طلایی)
قبرستون
لذت حسرت
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin


<