|
+ احساسم در یکشنبه 16 تیر1387 9:40 توسط اندیشه |
چند روز پیش متن زیر را خواندم و عجیب من را به فکر واداشت.... + احساسم در یکشنبه 16 تیر1387 8:49 توسط اندیشه |
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری ! + احساسم در چهارشنبه 5 تیر1387 16:38 توسط اندیشه |
در روستای ابیانه ( روستایی در نزدیکی کاشان)، در بالای مسجد قدیمی روستا، شعری ساده اما تکان دهنده نوشته شده است. + احساسم در شنبه 1 تیر1387 16:10 توسط اندیشه |
بدین وسیله من رسما" از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک دوساله را قبول می کنم! + احساسم در شنبه 1 تیر1387 15:41 توسط اندیشه |
چند جمله زیبا از کتاب "عارفانه ها" اثر "پائلو کوئلو" : + احساسم در شنبه 1 تیر1387 15:29 توسط اندیشه |
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا... + احساسم در دوشنبه 27 خرداد1387 15:59 توسط اندیشه |
چند جمله زیبا از کتاب "عارفانه ها" اثر "پائلوکوئلو ": + احساسم در دوشنبه 27 خرداد1387 15:38 توسط اندیشه |
یادمان باشد فردا + احساسم در چهارشنبه 8 خرداد1387 15:59 توسط اندیشه |
+ احساسم در سه شنبه 7 خرداد1387 16:48 توسط اندیشه |
"به کجا چنین شتابان!" + احساسم در یکشنبه 5 خرداد1387 10:1 توسط اندیشه |
بر اساس مدارک به جا مانده از اواسط دههی سوم قرن بیستم میلادی (1925)،
سهامداران و صاحبان برخی از رشتههای صنعتی جهت فروش محصولات خود در
بازار، از درج آگهیها در مطبوعات و جراید پر خوانندهی آن مقطع، بهره
میبردند. با گذشت زمان، آن سهامداران و مدیران صنایعی که مدتها چنین
سبک کاری را برگزیده بودند، متوجه شدند که استفاده از آن متد تقریباً
قدیمی، چندان کمکی به رشد درآمدهایشان نمیکند. از اینرو بهفکر آزمایش
روشهای کارآمدتری افتادند. آنان دریافتند که درآمیختن تبلیغ تولیدات
آماده برای مصرف با تصاویری هیجانآمیز بدین نیاز پاسخ میگوید. مثال
و شکل زنان در تبلیغات و یا تولیدات سینمائی، شمایلهایی کاملاً
ساختگیاند. این زنان که نمایندگی کمتر از 5% از کل جمعیت جنس مؤنث را به
خود اختصاص میدهند، بهطور باور نکردنی لاغر و خوش اندام و دارای پوست
های کم عیب و زیبا هستند. فی الواقع قیافههای آنان اغلب توسط جراحی
پلاستیک بدین فرم درآمده اند. ناگفته نماند این زنان گریم شده با
اندامهای عالی به لحاظ روانی عقیدۀ کمال مطلوب دست نیافتنی را به تعدادی
از زنان میبخشند. مسلماً
زنان هرگز بصورت طبیعی بدین شکل در نمیآیند، پس چگونه یک زن میتواند
چنین اندامی را برای خود بسازد؟ ورزش، وزن کم کردن تحت نظر پزشکان، تهیهی
تولیدات دارویی مرتبط با زیبا سازی ظاهری و یا با مراجعه به جراحان
پلاستیک؟ در نتیجه رسالت بعدی ایننوع آگهیها چه مستقیم و چه غیرمستقیم
تشویق و برانگیختن زنان در تهیهی محصولات غیرضروری و بی ربط با نیازهای
اساسیشان میباشد. مشکل
به همینجا خاتمه نمیشود، یکی دیگر از مضرات حضور زنان در تبلیغات
تجارتی، سوای سلب اعتماد بهنفس در میان قاطبهی زنان و تحریک آنها در
تغییر ظاهرشان، اختلالات جسمی ناشی از پناه بردن به رژیم غذایی است. بر
پایهی برآوردها، در سالهای اخیر حدود ده میلیون از دختران و زنان
آمریکایی بههمین علت و اصرار در چنین خطایی دچار بیماریهای صعبالعلاج
جسمی و روحی شدهاند. همچنین به گفتهی نهاد " National Eating Disorder Association
" در ایالات متحده، 80% زنان ناراضی از قیافهی خود، فکر و ذهنشان به این
مسئله معطوف شده که چگونه به چشم آیند. این دلمشغولی موجب گشته تا آنان
از پرداختن به جنبههای مهمتر زندگی غافل بمانند. بهکارگیری زنان در
آگهیها تا حدود زیادی به اهداف طبقهی سرمایه دار مبتنی بر کسب درآمد
بیشتر و نیز دور ساختن شماری از شهروندان جوامع متبوع خویش از صحنهی
سیاست و فعالیتهای اجتماعی خدمت کرده است. + احساسم در یکشنبه 5 خرداد1387 9:37 توسط اندیشه |
+ احساسم در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 8:54 توسط اندیشه |
امروز مطلب جالبی خواندم...( امان از دست سیاست) President of - Alina Kabaeva - Vladimir Vladimirovich Putin born October 7, 1952, in Vladimir Putin dumped his wife and is planning to marry an
Olympic gymnast half his age. 24-year-old Kabaeva was known for her
"extreme natural flexibility" - she won a gold in the all-around at
the 2004 Athens Olympics - but is now retired from gymnastics and has been
elected to the Russian parliament.. .as a representative of Putin's
party. All
over? Here Putin and his 50-year-old wife Ludmilla are rarely pictured
together + احساسم در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 11:23 توسط اندیشه |
متن زیر را یکی از دوستای خوبم برام فرستاده. به نظر من که خیلی زیبا توصیف شده ... گاهی اوقات از کسی قابی می سازی و او انگار، خود تصویر آن قاب است ... سالهای سال با عکس او در قاب حرف می زنی با چشمهایش، با سکوتش ... لبخند می زنی با تنهاییش دلت می گیرد با شادیش، دلشاد می شوی ولی نمی دانی چرا... چشمهای دخترک نگران است ؟!!!! منتظر است!!! هر روز این سوال ذهنت را مشغول می کند چرا دخترک قاب با من حرف نمی زند؟ یک روز که مثل همیشه با او حرف می زنی، در لابه لای حرفها، بالاخره حرف دلت را می زنی "دخترک از قاب بیرون بیا! با من باش . من تنها تو تنها و این تنهاها ... با هم ما می شویم..." دخترک هنوز ساکت است ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می زند- برق رضایت انگار تمام این سالها که با او حرف می زدی... در انتظار بود! تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروز تو... و ... حالا دخترک در قاب زیبای خودش با پیراهن سپیدی از یاس به تن با شکوفه های هفت رنگ گلها و تاجی از مروارید بر سر آرزوهایش و .... یک شب سیندرلایی!!! و چند شب سفید برفی ایی!!! و چه روزهای زیبایی و چه شبهای خیال انگیزی!!! و تو در این اندیشه که زندگی چه زیباست خواسته های من، خواسته های اوست و خواسته هایش، همه زندگی من و من به خاطر او ... به امید او ... زمان می گذرد .... دخترک قاب خیالت مدتی است که همراه روز و شب توست حالا وقتی با او حرف می زنی او هم حرف می زند اما.. این روزها دیگر حرف دل تو را نمی زند حرف دل خودش را می زند حالا دیگر حرفهای دل تو با او یکی نیست او حرف خودش را می زند و تو حرف خودت را ... تو سعی می کنی، حرف دلت را با او یکی کنی ولی... ... حالا دیگر مدتی ست دخترک قاب، عروسک سیندرلا، خودش را یک "کزت" بیشتر نمی داند و تو ... سعی خودت را کردی که ... اما اما در یک شب بارانی ، یک شب معمولی پاییزی... درست مثل روزی که دخترک قاب خیالت، جان گرفت و بیدار شد عروس سفید برفی ... بار سفر بسته نگاهش می کنی... چشمهایت ستاره می زند- برق اشک! انگار چشمهایت التماس می کند:" نرو...!!!" اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد دخترک در پیچ جاده گم می شود و تو در این اندیشه ای که کاش... ای کاش دخترک همیشه در قاب می ماند کاش هیچ وقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!! کاش ... کاش... و گونه های مردانه ات ، سرد و گرم می شود از شور اشک، داغ عشق و ... "گاهی زندگی این چنین است " + احساسم در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 10:36 توسط اندیشه |
دل غمگین مرا باور کن و صداقت را نیز در نگاهم که تو را می جوید با تو ای بی تو شبم بی مهتاب با تو ای بی تو دلم در زنجیر با تو ای بی تو نگاهم غمگین با تو من چشمه آبی هستم چه زلال، چه گوارا، چه لطیف بی تو ای با تو وجودم لبخند بی تو ای با تو دلم پر آواز بی تو ای قصه زیبایی و ناز بی تو اکنون شب من غمگین است بی تو اکنون دل من بی آرام بی تو من غمگینم ، بی تو من خاموشم
+ احساسم در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 17:9 توسط اندیشه |
به حریم قرب خدا کسی
ز ره ریا، ننهاده پا نرسد به قرب خدا، کسی نشود دلت بری از ریا تو که مستی از می خود سری تو که گشته ای ز خدا بری ز چه نام قرب خدا بری؟ تو کجا و قرب خدا کجا! پی مال و مکنت و سیم و زر مکن از طریق خدا، گذر مفکن به غیر خدا، نظر که نیافتی از نظر خدا! تو نمک چشیده آن شهی ز قبول و رد ولی آگهی چه بد اختری که رضا دهی به هر آنچه او ندهد رضا به تو آنچه گفته مجو، مجو ز چرا و چون سخنی مگو همه نیکویی چو رسد از او دگر از تو چون و چرا، چرا؟ + احساسم در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 17:3 توسط اندیشه |
لیلی زندگی کن.... لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار و مثل هر بار، لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: "جز تو کسی قصه ات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصه ات را عوض کن." لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود. خدا گفت: "لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی است. لیلی! زندگی کن. اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ و... چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟" لیلی! قصه ات را دوباره بنویس... لیلی به قصه اش برگشت. این بار اما نه به قصد مردن، که به قصد زندگی. و آن وقت فهمید که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.
+ احساسم در شنبه 14 اردیبهشت1387 9:34 توسط اندیشه |
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟ گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای گفتمش این ها که می بینی ، چرا دل بسته اند؟ گفت یا مستند، یا کورند، یا دیوانه ای....!!!
+ احساسم در شنبه 14 اردیبهشت1387 9:18 توسط اندیشه |
بالهایم را گشوده ام و آماده پروازم آیا با من همسفر خواهی شد...؟
من همسفری می خواهم همراه و همراهی می خواهم راهوار + احساسم در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 9:39 توسط اندیشه |
+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 16:27 توسط اندیشه |
هرکجا هستم، باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت!!! + احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 16:26 توسط اندیشه |
تو قامت بلند تمنایی ای درخت همواره خفته است در آغوشت آسمان بالایی ای درخت دست پر از ستاره و جانت پر از بهار زیبایی ای درخت وقتی که بادها، در برگهای درهم تو لانه می کنند وقتی که بادها، گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند غوغایی ای درخت وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است در بزم سرد او، خنیانگر غمین خوش آوایی ای درخت این جا شب است و شب زندگانی که چشمشان صبحی ندیده است ... تو روز را کجا؟ خورشید را کجا؟ در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت چون با هزار رشته تو با جان خاکیان پیوند می کنی... پروا مکن ز رعد، پروا مکن ز برق، که برجایی ای درخت.
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
+ احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:28 توسط اندیشه |
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های! نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی.... لحظه دیدار نزدیک است + احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:21 توسط اندیشه |
... و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که : ای انسان! چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخ نگفتی؟ اینک غروب اینک خواب و ... اینک خاک! + احساسم در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 9:17 توسط اندیشه |
|
| ||||||